پیاده نظام فتنه سبز:لایه های مرفه طبقه متوسط شبه مدرن و روشنفکران / شهریار زرشناس

| بدون نظر

مجموعه حوادثي كه بعد از 1288 در كشور ما رخ داد، يعني روي كار آمدن نايب‎السلطنه‎هاي قاجار و احمدشاه و جنگ جهاني و هرج و مرج و فضاي نابه‎سامان و اشغال بخش‎هايي از كشور توسط قدرت‎هاي بيگانه و در نهايت قرارداد 1919 كه انگليسي‎ها با وثوق‎الدوله براي تحت‎الحمايه قراردادن ما مي‎بندند و روي كار آمدن رژيم پهلوي، همه اين‎ها مسيري را طي كرد كه بحران هويت ما را تقويت، تحكيم و نهادينه كند و تعميم بخشد و يك وضعيت اضطراري برزخي بحران‎زده و بيمار براي ما ايجاد كند. رژيم پهلوي كه تقريبا با كودتاي 1299 پديد آمد، تجسم اراده سياسي غربزدگي شبه‎مدرن است كه به دفاع از استيلاي استعماري غرب بورژواي مدرن برمي‎خيزد و تعمدا بر انقطاع تاريخي فرهنگي ما از تمدن كلاسيك خودمان تأكيد مي‎ورزد و فاصله را با ميراث تمدن كلاسيك بيشتر و بيشتر مي‎كند. فرماسيون غربزدگي شبه‎مدرن راه را بر هر چشم‎انداز تاريخي رهايي‎بخش بسته بود كه بتواند براي ما استقلال، عدالت، بازگشت به معنويت و آرمان‎گرايي و نجات از پوچ‎انگاري و نهيليسم پديد بياورد. رژيم پهلوي كه مظهر سياسي اين غربزدگي بود، براي اين‎كه خود را مسلط كند، به‎تدريج ساختارهايي در دل سيستم فرماسيون خودش پديد آورد. مثل ساختار اقتصادي سرمايه‎داري شبه‎مدرن ايران، مثل ساختار فرهنگي كه در قالب نظام آموزش عالي جديد ايجاد كرد و ماهيتا ترويج‎دهنده فرهنگ سكولار و غير ديني شد. مثل نظام حقوقي كه در همين مسير سكولاريسم و شبه‎مدرنيته و مسخ هويت واقعي قومي ما و در ستيز با سرشت تاريخي مردم ما به‎وجود آورد و همچنين در حوزه‎هاي ديگر؛ تعليم و تربيت، مناسبات خانوادگي، مناسبات اخلاقي فردي و جمعيت در قلمرو رسانه‎ها... در همه حوزه‎ها آمد و نهادهاي خود را ايجاد كرد و آن نهادها و ساختارها شاكله اين سيستم و فرماسيون غربزدگي شبه‎مدرن را به‎وجود آوردند. اين‎ها چهار‎نعل به‎سمت هدف غربزدگي شبه‎مدرن حركت كردند كه مسخ هويت قومي و نفي سرشت و رسالت تاريخي ما بود. در مقابل اين سيطره كه تماما استبدادي و بسيار خشن بود، مقاومت‎هايي هم صورت گرفت. بعضي از اين مقاومت‎ها از ناحيه برخي ايدئولوژي‎هاي سكولار رقيب بود، مثل ماركسيستي و ناسيونال ليبراليستي. ايدئولوژي‎هاي ديگري هم بودند كه آن‎ها هم سكولار و شبه‎مدرن بودند و افق تاريخ ديگري هم غير از غربزدگي شبه‎مدرن نداشتند اما از نظر سياسي با ايدئولوژي رژيم پهلوي در نزاع بودند. اين‎ها وارد عرصه شدند و پراكنده جنگيدند و شكست خوردند و رفتند؛ مثل جبهه ملي، حزب توده، چريك‎هاي فدايي و... اما آن چيزي كه مي‎توانست سيطره اين غربزدگي را به‎طور ماهوي و از مبنا از بين ببرد، چيزي بود كه در تناقض و تقابل ماهوي با اين غربزدگي باشد. يك ايدئولوژي مدرن مثل سوسياليسم نمي‎تواند بحران غرب مدرن را حل كند. چون اين بحران فقط محصول ايدئولوژي ليبراليستي يا فاشيستي نيست. محصول تماميت ماهيت غرب مدرن است. پس چيزي مي‎تواند اين ماهيت را نفي كند كه اصلا از جنس آن نباشد و آن‎چيز فقط تفكر ديني است. يعني يك نوع تفكر معنوي كه معطوف به اجتماعيات، سياست و زندگي باشد و مسخ و تحريف هم نشده باشد. در شرايط تاريخي ما در ايران هم وضع به همين صورت بود. هيچ‎چيز نمي‎توانست حصار شبه‎مدرنيته را از بين ببرد مگر اين‎كه جوهر وجودي اين غربزدگي شبه‎مدرن يعني تقليد از اومانيسم و سكولاريسم را نفي كند و اين چيزي نبود جز تفكر ديني. اتفاقا از نظر اجتماعي و سياسي هم فقط روحانيت شيعه بود كه ميان نيروهاي اجتماعي - سياسي كشور در فاصله 1288 تا 1357 اين قابليت را از نظر سازماندهي و رابطه نزديك عاطفي و فكري با مردم داشت كه مجموع ناراضيان از اين فرماسيون غربزدگي را عليه اين فرماسيون بسيج كند.
اتفاقا از نظر اجتماعي و سياسي هم فقط روحانيت شيعه بود كه بين نيروهاي اجتماعي - سياسي كشور قابليت بسيج مجموعه ناراضيان از فرماسيون غربزدگي شبه‎مدرن را عليه اين فرماسيون داشت. اين روحانيت شيعه هم به ميراث عظيم و بسيار غني معارف شيعي و بسياري از وديعه‎ها و اثرهاي معنوي و سنتي ما تكيه داشت. انقلاب 1357 و انقلاب اسلامي رستاخيز اين ظرفيت‎ها چه ظرفيت‎هاي اجتماعي - مردمي و چه ظرفيت‎هاي معرفتي و تئوريك عليه غربزدگي شبه‎مدرن بود و توانست اراده سياسي اين غربزدگي شبه‎مدرن يعني رژيم پهلوي را منهدم كند. منتها مسئله اين بود كه ما فقط با رژيم پهلوي و يك وجه سياسي روبه‎رو نبوديم. با سيستمي روبه‎رو بوديم كه اين سيستم براي خود ساختارهايي داشت. هم خرده‎ساختار و هم كلان‎ساختار. يعني همان ساختارهاي اقتصادي كه سرمايه شبه‎مدرن بود، ساختار فرهنگ و نظام آموزش عالي سكولار بود، ساختار نظام حقوقي سكولار و... بود. به دلايلي بعد از اين‎كه اراده سياسي غربزدگي شبه‎مدرن فروريخت، ساختارهاي ديگر مورد تعرض جدي قرار نگرفت. ساختار اقتصادي در اثر انقلاب، اعتصاب‎ها و فرار سرمايه‎داران وابسته و مجموعه سياست‎هاي ملي كردن ضربه خورد كه درباره برخي صنعت‎هاي بزرگ و بانك‎ها صورت گرفت. ساختار فرهنگي هم لطمه خورد چون مديريت كلان خود را در سطح سياسي از دست داده بود؛ اما چون در اين سو، انقلاب نه مدل‎سازي كرد، نه ساختار اقتصادي مبتني بر انديشه ديني را در عرصه تئوري و عمل جايگزين كرد و در زمينه فرهنگ هم نتوانست كار جدي صورت دهد، متأسفانه دوباره نظام آموزش عالي ما با تغييرهاي اندكي در چهارچوب همان فضاي سكولار بازتوليد شد. به‎ويژه در علوم انساني كه خطرناك‎ترين وجه قضيه بود. در نظام آموزش و پرورش تغييرهايي رخ داد، اما به هيچ‎وجه كافي نبود و در متون درسي و سيلابس‎هاي آموزشي روح سكولار به صورت پنهان حضور داشت و تأثير خودش را مي‎گذاشت. درس‎هايي مثل دانش اجتماعي، روان‎شناسي، حتي تاريخ و ادبيات و اقتصاد دوره دبيرستان كه به‎شدت تحت تأثير مدل‎هاي علوم انساني غربي و گاهي تكرار همان مدل‎ها هستند و فرهنگ ليبراليسم را پرورش مي‎دهند، در حالي‎كه ما از اين مسئله غافليم. در نظام آموزش عالي دانشگاهي، وضع از اين هم بدتر بود. و بازتوليد فرهنگ سكولار به‎ويژه مبتني بر ايدئولوژي ليبرالي بسيار شديدتر بود. وضعيتي كه وزارت ارشاد در دوره طولاني از اين تاريخ سي ساله داشت (غير از يك يا دو استثناي كمرنگ تا پيش از 1384) بهتر از بقيه نبود و حتي در بخش‎هايي شديدتر هم بود. در حوزه فرهنگ عمومي، سينما، هنر، ادبيات، هنرهاي نمايشي و تجسمي يك روند روبه‎رشد ترويج فرهنگ شبه‎مدرن را دنبال مي‎كرد. ساختار سياسي نظام كه بيشترين رنگ و بوي ديني را داشت. البته ساختار سياسي هم يك‎دست نبود و گرايش‎هاي ليبرال و سكولار در آن به‎صورت آشكار و پنهان وجود داشت. اما ساختار سياسي به‎دليل حضور اصل‎محوري ولايت فقيه و برخي اصول قانون اساسي كه ضامن اسلاميت و جمهوريت نظام بود، بيش از بقيه ساختارها ديني بود. اما در آن‎جا هم با يك عرصه يك‎دست، منسجم و تمام ايدئولوژيك روبه‎رو نبوديم. در ساختار اقتصادي بعد از جنگ رسما به‎سمت بازسازي سرمايه‎داري شبه‎مدرن ايران رفتيم و اين مسير را با صراحت تمام دنبال كرديم. در عرصه فرهنگ و آموزش عالي هم به‎ويژه‎ تأسيس دانشگاه آزاد و گسترش فوق‎العاده آن در سراسر كشور، عناصر فرهنگ سكولار را به اقصي نقاط كشور برد. تغيير و تحول‎هاي اقتصادي - اجتماعي كه در جامعه پيش آمد، طبقه متوسط مدرني را كه در جامعه بودند و در زمان پيروزي انقلاب از نظر كمي و كيفي قابل ملاحظه نبودند، به يك طبقه قدرتمند كيفي و كمي تبديل كرد. اين طبقه به‎تدريج، سخنگويان خود را در جريان روشنفكري سكولار پيدا كردند. روشنفكري سكولار ايران يك جريان التقاطي شبه‎مذهبي داشت كه بيشتر بايد آن را منافق ناميد. در حقيقت ميان اقتصاد سرمايه‎داري شبه‎مدرن بازسازي شده و نظام فرهنگي سكولاريستي كه مدام گسترش پيدا مي‎كرد و به‎تدريج به فرهنگ هژمونيك تبديل مي‎شد (به‎ويژه در دانشگاه‎ها) و مجموعه سازمان‎ها، وزارتخانه‎ها و نهادهايي كه داعيه‎دار اداره مسايل سياسي و فرهنگي بودند، شكل گرفت. اين مجموعه هم سرمايه داشت، يعني سرمايه‎داري نوظهوري با همان شاخصه‎هاي شبه‎مدرن به‎وجود آمد كه روز به روز نيرومندتر مي‎شد و پيوندش با سكولاريست دايم قوي‎تر مي‎شد. در عين حال، فرهنگ سكولار هم با سياست‎هاي جاهلانه و يا خائنانه در وزارتخانه‎هاي فرهنگي اعمال مي‎شد، فرهنگ سكولار مدام گسترش پيدا مي‎كرد. يك طبقه متوسط مدرن كه بيشتر آن‎ها تكنوكرات - دموكرات بودند با كميت وسيعي در شهرهاي بزرگ ما پديد آمد، كه اين طبقه انديشه‎هاي خود را از روشنفكران سكولار به‎ظاهر مذهبي (منافقان ليبراليست) مي‎گرفت يا از روشنفكران سكولاري كه آشكارا غيرمذهبي بودند. فضاي آكادميك دانشگاهي ما هم كاملا در خدمت هدف‎هاي اين‎ها بود.
همه اين‎ها با جريان نيرومند سكولاري پيوند خوردند و شبكه‎اي شكل گرفت كه سري در ساختار سياسي برآمده از انقلاب داشت و بسياري از ساختارهاي غيرسياسي فرماسيون غربزدگي شبه‎مدرن را هم در كنترل خود گرفته بود. يعني فرماسيون غربزدگي شبه‎مدرن منهدم نشد. فقط ساختار سياسي‎اش از بين رفت، ساختار سياسي اي جانشين آن شد كه گرچه بيشتر اسلامي بود، اما مايه‎هاي پررنگ جريان نفوذي سكولار در آن حضور داشت كه اين جريان بسياري از مواقع عملا بوروكراسي و قوه مجريه ما را در اختيار داشتند و در مجلس صاحب نفوذ بودند و به اين ترتيب، آلترناتيوي برابر انقلاب و ساختار سياسي ديني شدند و طبيعي بود كه امپرياليسم و استعمار از اين ساختار دفاع مي‎كرد و به همين دليل، اين جريان عقبه‎اي هم در خارج از كشور پيدا كردند. بخش مرفه طبقه متوسط مدرن به‎عنوان پايگاه اجتماعي اين جريان شناخته شد. از همه مهم‎تر اين‎كه سرمايه اقتصادي زيادي در اختيار داشتند و اين اجراي عدالت را در جامعه عملا فلج مي‎كرد.
اين جريان ‎كم‎كم به فكر افتاد كه سهم سياسي خود را از حكومت بگيرد. ائتلافي از سرمايه‎داري ايران به رهبري سرمايه‎داران ليبرال و پياده نظامي طبقه متوسط مدرن و روشنفكران و امپرياليسم جهاني مجموعه‎اي شدند كه با تكيه بر جريان‎هاي نفوذي به جنگ ميراث اصلي باقي‎مانده از انقلاب آمدند تا آرمان‎هاي انقلاب را كاملا از بين ببرند و نظام غربزدگي شبه مدرن را بازسازي كنند.
البته اين حرف‎ها به اين معني نيست كه در مسير حركت به‎سمت آرمان‎هاي انقلاب در اين سال‎ها هيچ اتفاقي نيفتاده است. اما دو جبهه مقابل هم قرار گرفتند. جبهه‎اي كه پايبند به آرمان‎هاي انقلاب بود و به ولايت فقيه به‎عنوان جوهر اساسي انديشه سياسي انقلاب نگاه مي‎كرد. در حوزه اقتصاد دنبال تحقق صورت‎هايي از عدالت بود و مخالف بازسازي سرمايه‎داري شبه‎مدرن بود. به خلوص فرهنگي و تقويت فرهنگ اسلامي در برابر فرهنگ سكولار فكر مي‎كرد و جرياني كه آشكار و پنهان، گاه صريح و گاه در لفافه، خواستار ليبراليسم بود و تحقق آن را در نفي مدل حكومتي مبتني بر ولايت فقيه عملي مي‎ديد. پس به اين ساختار حمله كرد. چون بخشي از حاكميت در اين تلاش براندازانه (براندازانه عليه روح و جوهر انقلاب اسلامي، يعني ولايت فقيه) شركت جست؛ مي‎توان اين تلاش را كودتا ناميد. منتها چون تكيه‎اش بر نيروي نظامي نبود و بيشتر دنبال فريب مردم و افكار عمومي بود، در روزهاي ابتدايي با طرح شايعه تقلب موفق شد قشرهاي زيادي را با خود همراه كند، اما مدتي كه گذشت بيشتر همان لايه‎هاي مرفه طبقه متوسط شبه‎مدرن و سرمايه‎داران براي اين جريان باقي ماند. كم‎كم با بالارفتن هزينه حضور در خيابان‎، لايه‎هاي مرفه طبقه متوسط شبه‎مدرن هم كنار رفت و قشرهاي جسورتر، بي‎باك‎تر و پرروتر (اقشاري كه من به آن‎ها قشرهاي نهيليست مي‎گويم، چون بسيار لاقيد و فاقد هرگونه تعهد اخلاقي هستند) در صحنه آشوب ماندند. بخشي از لمپن‎ها و اوباش كه در همه جامعه‎ها دنبال چنين جريان‎هايي هستند تا فرصت غارت و بر هم زدن نظم را پيدا كنند و گروهي از عوامل گروهك‎هاي سياسي هم پياده‎نظام جرياني شدند كه هدفش هماهنگ كردن ساختار سياسي (تا حدود زيادي ديني) با ديگر ساختارهاي شبه‎مدرن بود. در نظام ما هم مشكل‎هايي وجود داشت كه زمينه‎ساز قدرت گرفتن اين جريان شد. اگر سوءمديريت‎ها، سهل‎انگاري‎ها، اهمال‎ها، ناديده‎گرفتن‎ها و بي‎توجهي‎ها به اجراي عدالت نبود، زمينه‎هاي رواني آماده نمي‎شد تا حتي قشر متوسط مدرن به خيابان‎ها بيايند و آشوب به پا كنند. دليل اين‎كه نظام در اين سي سال نتوانست ساختارهاي ديگر را با ساختار سياسي هماهنگ كند، اين بود كه وجه عمده ساختار سياسي تمايلات انقلابي داشت و وجه غير عمده، نفوذي و پنهان و متأسفانه نيرومند اين ساختار كه خيلي از وقت‎ها منافقانه عمل مي‎كرد، خواست‎هايي مبتني بر غربزدگي شبه‎مدرن داشت. اين‎ها درون ساختار سياسي با هم سازگاري نداشتند؛ در عين حال ساختارهاي ديگر همه در مسير غربزدگي شبه‎مدرن حركت مي‎كردند. يعني ما دچار يك تضاد دروني بوديم و سيستم در مسير تحقق آرمان‎هاي انقلاب همراه و هماهنگ نبود. مردم در اين تضاد احساس كردند بسياري از خواسته‎هايشان عملي نمي‎شود. مهم‎ترين كاري كه بايد انجام شود تا در رويارويي با مخاطرات جدي‎تر و زمينه‎سازي‎ها براي پذيرش القائات خارجي دچار مشكل نشويم، اين است كه دو ساختار در كشور به سرعت اصلاح شود. ساختار سياسي كشور بايد منسجم شود و عوامل نفوذي و منافق سكولار و نيروهاي خنثي‎كننده حركت‎هاي انقلابي كه اعتقادي به حكومت ديني و آرمان‎هاي انقلاب ندارند، بايد حذف شوند و ساختار سياسي به‎سمت يك‎دست شدن برود و محوريت اين انسجام، رهبري باشد.
دو ساختار اقتصادي و فرهنگي هم به‎طور جدي بايد دستخوش دگرگوني شود. وگرنه اين احتمال وجود دارد كه در آينده با مشكل جدي روبه‎رو شويم. ساختار اقتصاد سرمايه‎داري شبه‎مدرن بايد دگرگون شود، نه اين‎كه يك اقتصاد تماما اسلامي جايگزين شود، چون طراحي چنين ساختاري شايد در توان امروز ما نباشد، اما بايد برنامه نظري تدوين شود تا در دوره گذار از سيطره غربزدگي شبه‎مدرن به‎سمت چشم‎اندازهاي اسلامي كه مباني يك اقتصاد عدالت‎محور و معنويت‎گرا را داشته باشد. ما را ياري كند (عمدا اقتصاد اسلامي نمي‎گويم چون به‎نظر مي‎رسد الان نمي‎توانيم يك اقتصاد اسلامي در جامعه محقق كنيم) شايد اين اقتصاد به‎طور كامل معنوي يا اسلامي به‎معناي كلمه نباشد، اما در اين دوران گذار به‎كار ما مي‎آيد و بسترساز اسلامي‎شدن اقتصاد در فرصت‎هاي آينده است. چون اگر ما بتوانيم مراتبي از عدالت را در جامعه محقق كنيم حمايت قشرهاي فرودست جامعه را كه پيوندهاي عميقي با فرهنگ مذهبي و سنتي ما دارند و صاحب ايمان پايدار شيعي هستند، رابطه نزديكي با روحانيت دارند، دلبستگي زيادي به انقلاب دارند، تا حالا پشتيبان نظام بودند و پيرو رهبري، را به‎‎طور قاطع به‎دست مي‎آوريم. همچنان‎كه تا امروز هم بوده، اما اگر اين‎ كارها انجام نشود، ممكن است حمايت‎ها كمرنگ شود. براي مثال، كارهاي آقاي احمدي‎نژاد در دوره اول رياست‎جمهوري كاملا مبتني بر اقتصاد عدالت‎محور نبود، اما به‎نفع مردم بود، گام‎هايي به‎سمت اقتصاد عدالت‎محور برداشته شد كه اين گام‎ها خيلي هم خودآگاهانه نبود، چون مدل تئوريك اقتصاد اسلامي نداشتيم. اما همين حركت‎ها سبب شد كه دولت از پشتيباني توده‎اي برخوردار شود و 25 ميليون رأي بياورد. چنين اصلاحي مي‎تواند تا حدودي آرايش طبقاتي جامعه ما را دگرگون كند و پايه‎هاي مقبوليت نظام را گسترش مي‎دهد و راه را بر هر نوع فتنه حتي بدتر و پيچيده‎تر از فتنه سبز مي‎بندد.
نكته بعدي كه مهم‎تر و سخت‎تر از اصلاح اقتصادي است، ايجاد تغييرات بنيادين در ساختار فرهنگ جامعه است كه به سه وزارتخانه مربوط مي‎شود. گام اول وزارت آموزش عالي، كه نيازمند بازنگري اساسي و مبنايي در علوم انساني است؛ از دگرگوني در متون تا تغيير بافت استادان علوم انساني. گام بعدي بايد در آموزش و پرورش برداشته شود كه شامل تغيير محتواي كتاب‎هاي درسي و بازسازي نيروي انساني مي‎شود. در اين بخش فراهم كردن زمينه‎هاي خلاقيت و بالابردن دلبستگي‎هاي معنوي ضروري است اما نه به شيوه‎هاي احمقانه و مردم‎آزارانه‎اي كه در زمان دولت ميرحسين موسوي در مدرسه‎ها انجام مي‎شد و مردم را از انديشه ديني بيزار مي‎كرد. بايد به شيوه‎هاي لطيف و با تكيه بر بنيان‎هاي معرفتي و اعتقادي و بيشتر با كار تئوريك و فرهنگي وارد اين مسير شويم.
و مرحله بعدي وزارت ارشاد است كه بازهم تغييرات اساسي را مي‎طلبد. تدوين مباني نظري براي - حداقل - يك سينماي انساني و اخلاقي، تدوين مباني نظري براي ادبيات واقع‎گرايانه و آرمان‎خواهانه شيعي در حوزه شعر و ادبيات داستاني كه جايگزين اين ادبيات نهيليست سكولار كنوني شود. در حوزه‎هاي ديگر هنر هم مباني تئوريك غربي بايد كنار گذاشته شود. ترجمه‎هاي غربزده‎اي كه در زمان رياست ميرحسين موسوي در فرهنگستان هنر انجام شد، بايد حذف شود. به راه انداختن نهضتي از انتشاراتي‎هاي بچه‎مسلمان براي اين‎كه بتوانيم عرصه كتاب را به‎دست بگيريم در اين زمينه مؤثر است 0/5 ستاره ها (0)

ارسال نظر

صفحه اصلي درباره ما تماس با ما