جواد محقق شاعر و سالها سردبير نشريه رشد نوجوان بوده و نيز حدود 15 سال است كه عضو ثابت تحريريه كيهان بچههاست وی مدتی پیش در گفت وگو با پنجره نکات جالبی از وضعیت صنعت ترجه در ایران می گوید که خواندنی و نکته دار است:
*مترجمان قديمي عموما فرهيختگان جامعه خودشان بودند يا استثناهايي كه به دليل همان استثنا بودن قوت و ضعفشان هم زود مشخص ميشد. مثلا پدر پروين اعتصامي يكي از همين فرهيختگان است كه در زمان خودش آثاري را به زبان فارسي برگردانده است. در كنار او شجاعالدين شفا را هم داريم با مجموعه آثار بيست و چند جلدياش در قطع وزيري كه پر است از ترجمههاي او كه من آنها را در سال 1354 و 1355 وقتي دانشجوي تربيت معلم بودم خواندهام. از ترانههاي بيليتيس گرفته تا نويسندگان معاصر جهان، ولي او با اين همه ترجمه جزو فرهيختگان نيست و در عداد همان استثناهاست كه ضعف كارش اين بود كه تمام ترجمههايش يك لحن و زبان دارند! در كنار آن فرهيختگان كه كم و بيش براي اهل فن شناختهاند، خيل عظيمي از جوانان جوياي نام و نان هم هستند كه با چند ترم زبانخواني وارد كار ترجمه ميشوند و چون حال و حوصله و توان ترجمه آثار بزرگسالان را هم ندارند، تصور ميكنند كه ميتوانند دست به كار ترجمه آثار كودكان شوند.
* فاجعه اينجاست كه اينها بهراحتي عضو انجمنهاي نويسندگان هم ميشوند و بهعنوان سياهيلشكر و پيادهنظام صفبنديهاي صنفي، گاه به ردههاي بالاي تصميمگيري هم ميرسند و ميشود آنچه نبايد شود! اگر اينها را در كنار مشابهان مؤلفشان قرار بدهيم كه مثلا كتاب شعر ميچاپند و فرق قافيه را از رديف نميفهمند يا متلنويسي ميكنند و ابتداييترين عناصر داستاني را نميشناسند، ميتوانيد حجم حضور و كتابسازيهاي آنان را حدس بزنيد. متأسفانه ارشاد بهدلايلي و انجمن نويسندگان كودك و نوجوان هم با توجيهاتي از مقابله با اينها شانه خالي ميكنند كه در جاي ديگري بايد به جزييات آن بپردازيم.
* بعضيها سادهلوحانه چنان ميانديشند كه هرچه در كشورهاي عمدتا اروپايي يا آمريكا توليد ميشود، آثار فاخر است! در حاليكه چنين نيست. در ميان انبوه آثار منتشر شده در همه كشورهاي ياد شده، حجم وسيعي از آثار در حوزه كتابهاي زرد و بازاري يا لااقل ضعيف و كمارزش است. مترجماني بودند (مثل همين مرحوم حسين ابراهيمي) و هستند كه بهدليل آشنايي و شناختشان از ميان آن همه اثر منتشر شده، گزينش ميكردند و ميكنند. يعني هرچه به دستشان برسد، ترجمه نميكنند. گاهي چندين كتاب و مجموعه را ميخوانند و يكي را هم براي ترجمه انتخاب نميكنند. ضرورت ترجمه، تازگي كار، توانايي نويسنده، قوت علمي يا ادبي اثر، نياز مخاطب داخلي و همخواني آن با فرهنگ ملي و مذهبي، همه و همه بايد مدنظر مترجم باشد وگرنه به لوله انتقال فرهنگهاي متضاد با فرهنگ ملي تبديل ميشوند و كارشان به ايجاد آشفتگي فكري و ذهني و اجتماعي ميانجامد.
تعدادي از نويسندگان ما ناچار شده يا تصميم گرفتهاند كتابهاي نوشته خودشان را به اسم نويسندگان خارجي چاپ كنند. حتما شنيدهايد كه بعضي از نويسندگان خارجي در سفر به ايران از ديدن اين همه كتاب به اسم خودشان تعجب كرده و گفته بودند كه من كي اين كتابها را نوشتهام؟ آخرينش ظاهرا خانم آگاتا كريستي بوده! در سالهاي قبل از انقلاب هم يادم است عزيز نسين از مرحوم رضا همراه، همشهري خوشذوق، شكايت كرده بود كه ايشان مثلا دو برابر آثار مرا به فارسي ترجمه كرده است! من از خود آقاي همراه شنيدم كه هيچكدام از اين آثار نوشته عزيز نسين نيست. البته بعدها ايشان در مصاحبهاي رسما هم اعتراف كرد. ميگفت من چند داستان طنز نوشته بودم. بردم پيش چندتا ناشر ولي اصلا تحويل نگرفتند. آخرش يكي از آنها لطف كرد و قبول كرد آنها را بخواند. بعد به من گفت: داستانها خوب است ولي حيف كه نويسنده ندارد! گفتم دارد نويسندهاش خودم هستم. پرسيد: تو كي هستي؟ گفتم: رضا همراه! گفت رضا همراه كيه؟ گفتم: خب، منم ديگه! دوباره پرسيد: تو كي هستي؟... خلاصه چندبار كه اين سئوال و جواب دوري انجام شد، فهميدم منظورش اين است كه تو كسي نيستي! چون كسي تو را بهعنوان نويسنده نميشناسد. حالا اسمت هرچه ميخواهد باشد!
مرحوم همراه ميگفت: بعد همان ناشر خودش پيشنهاد كرد كه من شنيدهام در تركيه يك نويسندهاي هست به نام عزيز نسين كه از همين داستانها مينويسد. اسم او را بگذار روي كتابت و جلوي اسم خودت هم بنويس مترجم! ايشان ميگفت من تا آن روز حتي اسم عزيز نسين را هم نشنيده بودم او را ناشر معرفي كرد به من! بعد هرچه گفتم آخر من كه اينها را ترجمه نكردهام نپذيرفت و من بهدليل علاقه به چاپ كارم و نيازي كه به پولش داشتم قبول كردم كه مترجم كتابم باشم! ميگفت اوايل هم ميترسيدم لو برود و آبروريزي شود، اما كمكم با فروش بالاي كتابها و درآمد حاصله از آن، ديگر ترسم هم ريخت و كار را همچنان ادامه دادم.
جالب اينكه مرحوم همراه بعد از انقلاب هم دو سه جلدي نوشت و آنها را با اسم خودش چاپ كرد نه عزيز نسين! اما ميگفت فلاني! اصلا نميخرند. انگار كتابخوانهاي ما از راستگويي خوششان نميآيد! بايد به آنها دروغ گفت!
من يقين دارم كه سر ذبيحالله منصوري هم چنين بلايي آمده است. يعني اولش مجبور به اين كار شده و بعدها ديگر عادتش شده و ترسش ريخته. بهخصوص كه او زبان فرانسه ميدانسته و اصل مطلب را ميگرفته و اطلاعات فراوانش را قاطي آن ميكرده است. مثلا كتابي كه درباره زندگي ملاصدرا در سيصد صفحه نوشته يك مقاله چند صفحهاي از مرحوم هانري كربن است كه چند ده برابر شده و به اسم مؤلف بيچاره منتشر شده است. جالب اينكه منصوري خيال ميكرده هانري كربن فوت كرده و وقتي ميفهمد كه او براي شركت در جشن انقلاب دعوت شده است و الان در ايران است، حسابي دست و پايش را گم ميكند كه داستانش معروف است! حتي آدم سالم و صالحي مثل محمود كيانوش كه شاعر و نويسنده و مترجم خوبي هم هست، از چنين وسوسهاي در امان نمانده است.
كتاب «از پنجره تاج محل» كار خود اوست كه به اسم يك شاعر جعلي يا به اسم جعلي شاعري به نام «پراديپ اوماشانكار» چاپ كرده و اسم خودش را بهعنوان مترجم آورده است!
در جايي فكر ميكنم از زبان خودش خواندم كه اين شعر مال خودش است نه اوماشانكار. جالب اين است كه مقدمه هم از زبان شانكار است و شرح حالي هم از او در كتاب هست! براي همين است كه گفتم «يك شاعر جعلي يا اسم جعلي يك شاعر» چون دقيقا نميدانم انتساب شعرها به او جعلي است يا اصلا خود شاعر! به هر حال اينها كه نمونههاي ديگري هم دارد، نشانه يك بيماري به نام غريبهپسندي يا بيگانهستايي است. يعني همان كه حافظ ميگفت: «آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا ميكرد!» و اسم كتابي از احسان نراقي هم بود در همان سالها.
حتي كسي مثل دكتر شريعتي هم گاهي از اين خاصيت آدم ايراني بهره برده و بعضي از حرفهاي خودش را به اسم آن متفكر فرانسوي جعلي نقل كرده است. آنجاهايي كه ميگويد: به قول شاندل فيلسوف فرانسوي در واقع حرف خودش را ميزند. منتهي از زبان يك بيگانه! چرا؟ چون مخاطب بهتر ميپذيرد. ميدانيد كه شاندل در زبان فرانسه به معني شمع است و شمع تخلص شعري شريعتي است. شاندل فيلسوف فرانسوي يعني خودش ، فرانسه چنين كسي ندارد! همين چند روز پيش دوست شاعري كه دكتراي مديريت ميخواند، تعريف ميكرد كه جايي براي سخنراني در جمعي از مديران فني و صنعتي دعوت شده بودم و يادم رفته بود منابع سخنرانيام همراهم نبود. ديدم هرچه از تجربههاي خودم حرف ميزنم تحويل نميگيرند. ناچار همانجا چند اسم الكي خارجي ساختم و حرفهاي تجربي خودم را در باب مديريت به اسم آنها نقل كردم! چنان شوري در مخاطبان تحصيلكرده پديد آمد كه تعجب كردم. داستان خودباختگي ما بهخصوص در قشرهاي بهظاهر درسخوانده و تحصيلكرده امروزي - داستان شگفتي است.
براي همين است كه بسياري از جنسهاي ايراني را در بازارهاي خودمان با ماركهاي خارجي ميفروشند! در اينباره خاطرات متعددي دارم كه اگر باعث طولاني شدن بحث نميشد ميگفتم. در ميان آثار شبه روشنفكران و روشنفكران ما هم از اين كارها كم نيست.




ارسال نظر